یکشنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۹

لحظه‌ي فراموش ناشدني -


الفــــ : مردِ مردم(1) ــــــ علي ودادي



نويسنده : علي ودادي alivedadi@yahoo.com

جمعيت همانند هوا براي پرندگان و آب براي ماهيان عنصرِ حياتيِ اوست

شارل بودلر(2)

سورن كيركگور در كتابِ«ترس و لرز» با آن صداقت و سماجت منحصر به فرد اش
اين مسئله را پيش‌ مي‌نهد:« اگر در ميان شنوندگانِ واعظي كه داستان ابراهيم و اسحاق
را روايت مي‌كند ، تصادفاً كسي باشد كه از بي‌خوابي در رنج باشد ،
آن‌گاه هراس‌آورترين و عميق‌ترين سوء تفاهمِ تراژيك – كميك قريب‌الوقوع است»(3)

فريدريش نيچه در گزين گويه مشهورش چيزي مي‌گويد كه
بعدها ژاك لكان مسئله‌ي بازتاب‌پذيري ميل «the reflexivity of desire »
را از آن بر مي‌سازد : « انسان سرانجام عاشق ميلِ خويش است نه آنچه بدان ميل كرده است».(4)



با وقت‌هاي آزاد خود چه كنيم؟
... به چه بايد ميل داشته باشيم؟


پيش از اين‌ها تلويزيون در يكي از برنامه‌هاي خبري شبانه‌اش گزارشي نشان داد از مردي شيفته‌ي دوربين‌هاي تلويزيوني ،
مردِ ميانسالي كه در تهران بازي جانانه‌اي با دوربين‌هاي تلويزيون به راه انداخته بود و به اين طريق تجربه‌اي بي‌همتا در شهر كسب كرده بود.
اين پرسه‌زنِ تمام عيار شغلش و شورَش براي مدت درازي شده بود تعقيب تجمعات مردمي ،

به موقع خود را به هر تجمعي كه احتمال حضور تلويزيون در آن مي‌رفت مي‌ساند،
به درون جمعيت نفوذ مي‌كرد و چهره‌ي چشم‌گيرِ خود را در معرض لنزها قرار مي‌داد.

كافي بود مراسمي واجدِ كفايتِ نمادين (symbolic efficiency )
در گوشه‌اي از شهر به‌پا شود تا او بي‌امان آن‌جا باشد ، تنِ خود را در شيارهاي صفوف مردم بلغزاند ،
به تناسب ژستي براي خود دست و پا كند حتي تابوتي را به دوش بگيرد تا براي لحظه‌اي خود را ميانِ مردم ثبت كند.

تعداد تصاوير پخش‌شده‌اش به حدي بود كه مي‌شد او را با مسئولي عالي‌رتبه يا يك شخصيت مذهبي اشتباه گرفت
اما او هيچ «يك» نبود . هيچ هويت و اسمي به او نمي‌چسبيد.
نه خواسته‌اي داشت نه پيام و اندرزي .

پس در تلويزيون چه مي‌كرد؟

فقط مي‌توان گفت او مردِ بي‌كاري [بي‌خوابي] بود كه حضورِ تلويزيون را در مراسم
و تجمعات كوچك و بزرگ بسيار جدي گرفته بود و دل‌باخته‌ي فرآيند ضبط/پخش تلويزيون شده بود .
توگويي او داشت حافظه‌ي رسانه‌ي ملي را مي‌سنجيد ،‌
اين مردِ تنها به‌واقع تجسم همان لقبي بود كه بعدها تلويزيون به طنز به او داد :
مردِ هميشه در صحنه.

اما عليرغم اين واقعيت يا درست به‌دليل اين واقعيت ،
اين مرد براي چشم‌هاي «متعالي» تلويزيون دردسرساز شده‌بود.
كم‌كم تصويربرداران تلويزيون آگاه شدند بايد از تنِ اين مرد بگريزند.
همچون از يك پارازيت تصويري.

موضوع چه بود؟ ميلِ اين مرد براي «هميشه در صحنه بودن»
تصادفاً يكي از اصلي‌ترين گره‌گاههاي رسانه ملي با سياست دولت را
نشان كرده بود :
بازنمايي «مردم» هم‌چون «ملت».

مردمي كه هميشه در صحنه هستند بنا به مناسبتي هميشه در صحنه هستند.

آن‌ها نهايتاً خواسته‌اي بر‌آمده از سرشتِ فرهنگي- اجتماعي خود دارند كه
بايد به گوشِ دولت‌شان رسانده شود. آنها شبكه‌هاي متفاوت و متكثرِ ذاتاً
غيرسياسي هستند كه تنها با ميانجي بازنمايي(نمايندگي) ديده مي شوند.


در اين جا به واسطه‌ي آن چه كه اسلاوي ژيژك «امر اجرايي»
(performative ) مي‌نامدمردم كفايتِ «حاضر» شدن و «جمع» شدن را
به دست مي‌آورند. [ من شما را زن و شوهر(ملت) مي‌نامم] .
ديده‌ايم كه رسانه‌ملي چگونه گزاره‌هاي اجرايي خود را مي‌سازد:
«مردم ! بگوييد چه مي‌خواهيد تا ما شما را به بخش مربوطه وصل كنيم».

و گفتن ندارد كه آن «چيزي» كه به هيچ جاي دولت وصل نشود غيرقانوني است و لزوماً غيرقابل پخش.

سرآخر خودِ تلويزيون دست به كار شد تا با معرفي و جداسازي اين استثناي خل‌وچِل قاعده را نجات دهد.
برنامه اي تنظيم شد از جنس برنامه‌هاي ديدني‌ها و شگفتيهاي خلقت
و تلويزيون به خيال، اين مرد را به ابژه‌ي ميل‌اش رساند .ديده شدن.

اما طرفه تر از همه همين برنامه‌ي اختصاصي از كار در‌آمد.

اين مرد عملاً ثابت كرد در هيچ ساماني نمي‌گنجد.

اين مرد وجود نداشت مگر ميانِ جمع.

او با همان ژست هميشگي‌اش ، بدون دلقك بازي‌هايي كه معمولاً شخصيت‌ها در برنامه‌هاي تلويزيوني/مردمي دچارش مي‌شوند جلوي دوربين ظاهر شد.
وقتي خبرنگار تلويزيون از او خواست حالا كه ميل‌اش را ارضا كرده‌اند و لحظه‌هاي گران قيمت تلويزيون را به شخصِ خودش بخشيده‌اند ديگر دست از سرشان بردارد ،
او با همان چهره‌ي منطقي و مصمم‌اش در پاسخ گفت:
«شما كار خودتان را بكنيد من هم هستم!» .

اين مرد به ميلِ خود پشت نكرد.

1- The Man of the Crowd نام داستان كوتاهي از ادگار آلن پو.
2- نقاش زندگي مدرن ، شارل بودلر ،‌ترجمه‌ي مهتاب بلوكي – در «از مدرنيسم تا پست مدرنيسم» ، لارنس كهون ،‌عبدالكريم رشيديان.
3- ترس و لرز ، سورن كيركگور ، ترجمه‌ي عبدالكريم رشيديان نشر ني .
4- نگاه كنيد به : اسلاوي ژيژك ، توني مايرس ، ترجمه فتاح محمدي نشر هزاره‌ي سوم.
تهران ،
مرداد 1388 ،‌
علي ودادي
وقتي چيزي از ما نمانده است


وقتي چيزي از ما نمانده است ،

وقتِ خوب بودنِ خورشيدِ خاموش است .

سكوتِ جنگل صداهاي بسياري است ، بدون صدا



نسيم لبخند مي‌زند .

بعداز ظهر كسي ست كه فراموش مي‌كند .

حواس پرتي به برگ ها ضربه مي زند و

از شاخه متزلزل تر است .



صداي اميد دهنده ، شيواست

مانندِ قصه يي كه به آواز گفته شود .


وقتي جنگل خاموش مي‌شود .

جنگل به سخن گفتن ادامه مي‌دهد .

فرناندو پسوآ ، ترجمه حميد فرازنده